تبليغاتX
شعرهای عاشقانه

شعرهای عاشقانه

شعرهای عاشقانه برای همه کسانی که عاشق هستن

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:29 توسط عاطفه| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:28 توسط عاطفه| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:27 توسط عاطفه| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:26 توسط عاطفه| |

   اشكان خاله تولدت مبارك


امشب تولد پنج سالگي خواهر زاده ام هست

البته فردا شب هم تولد خودم هست :D


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:1 توسط عاطفه| |

 

 

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم بشت ابرها  وزار زار گریه میکنم

پس وقتی که بارون میزنه بدون که بی قرارتم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:32 توسط عاطفه| |

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم، سکوت را فراموش میکردی، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم، چشمهایم را میشستی و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی.

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، نگاهت را تا ابد بر من میدوختی، تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش ببرم.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای از مرگ سخن نمی گفتی ، که این غریب تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، آنقدر که همه چیزم را حتی جانم را فدایت می کردم . همه ی آن چیزها که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و سال ها برایش گریسته ام .

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، همه ی آن چیزهایی که تو را زندانی کرده اند رها می کردی، غرورت، قلبت،حرفت و ...

دیگر نای نوشتنی نیست که تو خود باید بدانی که چقدر دوستت دارم و تو زیباترین جهان برای منی، منی که عاشقت هستم و دوستت دارم برای همیشه.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:23 توسط عاطفه| |

 


 
 
در آغوشم بگیر...
 
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
 
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
 
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
 
قلبم به پایت افتاده است ...نرو
 
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
 
تنها تو را می خواهم
 
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
 
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم...
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:18 توسط عاطفه| |

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید



وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید



وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید



وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید



من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی



چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



یک آن بُد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود


آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد


آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد


من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی


چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:17 توسط عاطفه| |

 

 

دوستان به من لطف دارن

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:42 توسط عاطفه| |